كرشمه ي بهاري

لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته’ سربسته چه دانی خموش

 
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤  

با سلام

این ادرس وبلاگ جدید من در بلاگفاست

www.lovelyland.blogfa.com


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢  

خداوند به موسی گفت:از دو موقعیت  خنده ام می گیردِ وقتی من بخواهم کاری انجام شود وتلاش بیهوده ی دیگران را می بینم تا جلوی انجام آن کار را بگیرند ووقتی من نخواهم کاری انجام شود وجماعتی را می بینم که برای انجام آن به آب وآتش می زنند!


کلمات کلیدی:
وتو در خاطر قلبم ماندی!
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦  

و باز هم ...

عشقبازی کبوترها روی بام همسایه

حسودی ام شد اندکی به سخاوتشان

به نوک دادن ونوک گرفتنشان

ساده عشق ورزیدن و

ساده از پی هم دویدنشان

و

معصومانه پرگشودن و

رفتنشان!

........................................................................

 

 

دوره ام کرده اند

می دانی...

 

خاطره های سرد وگرم چشیده ام

از دست تو گلایه می کنند

کاش دست از سرم بر می داشتند

کاش خودت جواب می دادی سوالهای بی پایانشان را

آخر بیچاره ها سر در گمند

نمی دانند کجا خطایی مرتکب شده اند

که این چنین محکوم به با تو بودن گشته اند!!

.....................................................................

 

 

 

مگر فراموشم کرده ای که اینچنین از یاد من غافلی

دروغ می گویم دروغ

به همه کس وهمه چیز

حتی خودم

پیوسته وجاودان

آری

تو دوستم داری!!!!!

 

 

           

 

 


کلمات کلیدی:
پیوندی بنام ازدواج!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸  

نظر کن  بر این موی باریک سر    که باریک بیننداهلنظر              

چوتنهاست از رشته ای کمترست       چوپرشدززنجیر محکمتر ست 

        ازدواج.....! 

 دلدار مرا گفت چرا غمگینی؟          غمگین کدام دلبر شیرینی؟

برجستم وآیینه به دستش دادم      گفتم که در آیینه که را می بینی؟

 قایقی را تصور نمایید که دو پاروزن داشته باشد.اگر پارو رامتفقا حرکت بدهند قایق به سهولت روی امواج  به راه می افتد.اگر باهم متفق نباشند،تلاطم آب قایق را لرزان و حتی غرق می کند.فرزند عزیزم این قایق،ازدواج وپاروزنان آن زن وشوهرند که در سطح دریای زندگی سیاحت می نمایند.اگر با یکدیگر موافق نشوند موازنه را گم کرده وبه انواع بدبختی تصادف می کنند. 

*متاهل ماندن دارای منافع درازمدت است.مگرنه اینکه بابت ازدواج ناموفق همدردی بسیار بیشتری از دوستان وآشنایان را کسب مسکنید تا برای طلاق موفق!!

 *شوهر بودن یک شغل تمام وقت است.برای همین بسیاری از شوهران شکست می خورند چون نمی توانندتمام هم وغم خود را صرف این کار بکنند..

 *آه بله موتزارت ازدواج موفقی داشت،اما زنش نه!

 *مفهوم خوشبختی واقعی را نفهمیدم تا ازدواج کردم...وآن وقت دیگر خیلی دیر شده بود. 

*سعادتمندانه ترین ازدواجی که درخیال من می گنجد،ازدواج مردی است  ناشنوا بازنی نابینا! 

*عاشق تا وقتی ازدواج نکرده نا تمام است.وقتی ازدواج کرد کارش تمام می شود!

 همه ی ازدواج ها شادی می بخشد،اشکال در زندگی مشترک بعد از آنست!

 ازدواج کتابی ست که فصل اول آن به نظم است و بقیه ی فصول به نثر.

 ازدواج مثل شهر محاصره شدهاست کسانی که داخل شهرند سعی می کنند ازان خارج وآنها که خارج هستند می کوشند که داخل شوند.

 با زنی ازدواج کنبد که اگر مرد می بود،بهترین بهترین دوست شما می شد.

 با شوهر خود نیز مثل یک کتاب رفتار کنید،فصل های خسته کننده را اصلا نخوانید.

 مرد با ازداج،خط روی گذشته ی خود می کشد ولی زن با ازدوداج،باید خط روی آینده ی خود بکشد!

 در مقایسه با ازدواج،تولد یافتن بسی ناچیزتر،ومرگ حادثه ای کوچک است.

 ازدواج زودش اشتباه بزرگی ودیرش اشتباه بزرگتری است.(مثل فرانسوی)

 ازدواجی موفق نیست که لزوما یک زوج عالی بهم بپیوندند،وقتی است که یک زوج ناقص می آموزند از تفاوتهایشان لذت ببرند.

زنان با مردان ازدواج می کنند به امید آنکه عوض شوند،مردان با زنان ازدواج می کنند به این امید کا آنها عوض نشوند،پس از موتی هر دو نا امید می شوند.

 برای آنکه با یک مرد خوشبخت شوید،باید اورا بطور کامل درک کرده و بشناسید ولی کم دوستش داشته بشیدبرای اینکه با یک زن خوشبخت شوید،باید به او عشق زیادی بورزید وهیچ وقت سعی نکنید اورا بشناسید...! 

و حسن ختام این نوشته:

ای دل،تو واین سنگ صبوری تا کی؟                                                    

 غوغای درون وتاب دوری تاکی؟              صد جرعه از این  شراب غفلت     خوردی                                             برگیر چراغ عقل،کوری تا کی؟؟ 

امیدوارم همگی سال بسیار خوب وخوشی در پیش داشته باشید.

 یا علی!!        


کلمات کلیدی:
اين کتاب بی فايده است
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳  

برگرفته از کتاب (این کتاب بی فایده است)

آموزه های جوانگ زه

وقتی جوانگ زه را مرگ دور نبود،شاگردانش شروع به طرح مراسم تدفین با شکوهی برایش کردند.ولی اوگفت:زمین وآسمان تابوت من شوند.خورشید وماه چون پشم گران در کنارم بیاویزند؛ستارگان وسیارات به کردار جواهرات گردم بتابند وجمله ی آفریدگان برای سوگواری حاضر شوند حاجت به چیز دیگری نباشد؛همه چیز به حد وفور فراهم است!

ولی شاگردانش گفتند:ما از آن می هراسیم که مبادا استادمان خوراک کلاغان ولاشخوران شود..

جوانگ زه گفت:خب بر روی زمین کلاغان ولاشخوران مرا می خورند،در زیر زمین کرمان وموران.در هر صورت خورده شوم؛شما چه عداوتی با پرندگان دارید؟؟؟

 

..............................................................................................................

خانواده ی جوانگ زه در فقر بسر می برد،از این رو به دیدار امیر رفت تا قدری برنج قرض بگیرد.

امیر گفت حتما!من به زودی از مردم خراج دریافت خواهم کرد واز آن 300 سکه ی زر به تو می دهم بس است؟

جوانگ زه چهره اش از خشم برافروخت وگفت:دیروز بر سر راهم به اینجا صدایی شنیدم که مرا می خواند،به گرد خود نظر افکندم وماهی بزرگی را در گودالی دیدم که از جای چرخ ارابه ای ایجاد شده بود.پرسیدم:ماهی اینجا چه می کنی؟

گفت:من شاهزاده ی امواج اقیانوس شرقم؛جرعه ای آب دارید که به من بدهید؟

گفتم خوب من برای دیدار امیر در حال رفتن به جنوب هستم،پس از آن می روم ورود غرب را برمی گردانم تا به سوی تو آید،این بس است؟؟

ماهی از خشم بر افروخت وگفت:

من از محیط طبیعی خارجم قادر نیستم به جایی بروم اندکی آب می خواهم تا زنده بمانم!

ولی این پاسخی که تو به من دادی بدین معناست که اگر بار دیگر مرا ببینی در ماهی تابه است!!!!!!!!!

.........................................................................................

وقتی مردی زشت باشد

وصاحب پسری هم شود

نیمه شبی لرزان

مشعلی روشن کند

ودر تاریکی

بسمت کودک نظر افکند

تا ببیندنوزاد

شبیه کیست!

..................................................................................

یک بار ،من،جوانگ زه؛به خواب دیدم که پروانه ای شدم وسبکبال همچنان که پروانه به این سو وان سو می رود به پرواز در آمدم....ناگهان از خواب جستم....اینک نمی دانم آیا آن هنگام من انسانی بودم که خود را به خواب پروانه ای می دیدم یا اکنون براستی پروانه ای هستم که خویشتن را در خواب،انسانی می یابم!!!!!!!!!!!

.....................................................................................

خدای نام یک هستی نیست

خدا نامی ست برای اشاره ونه برای تعریف

با سخن یا سکوت نیابی اش،

جایی که دیگر سخن یا سکوت نیست،

خدا دریافت شود.

......................................

جوانگ زه وهویی زه در حال گذر از روی سد رودی بودند.

جوانگ گفت:بنگر ماهیان چگونه آزادانه جست و خیز می کنندوبه این سو وآنسو می رونداین است شادی آنان!

هویی گفت:توکه ماهی نیستی،چگونه می دانی ماهی را چه شاد می کند؟

جوانگ گفت:تو که من نیستی،چگونه ممکن است بدانی که من نمی دانم ماهی را چه شاد می کند؟

هویی گفت:اگر من تو نیستم ونتوانم بدانم آنچه را که تو میدانی

پس تو نیز ماهی نیستی ونتوانی بدانی آنچه را که آنان می دانند.

جوانگ گفت:

دمی درنگ کن!بگذار برگردیم به اولین پرسشت

پرسیدی چگونه می دانی ماهی را چه شاد می کند؟ازنحوه ی سوالت پیداست که تو ظاهرا می دانی که من می دانم ماهی را چه شاد می کند...

من شادی ماهیان را در رود

از روی شادی خود

هنگامیکه کنار همان رود قدم می زنم،در می یابم!!!!!

..................................................................

وقتی پیوند میان آدمیان برای نفع شخصی ست

اگر مشکلی پیش آید دوستی دشمنی گردد

وقتی پیوند آسمانی ست

اگر مشکلی پیشآید

دوستی عشق گردد

اگرچه دوستی با دانا بی مزه چون آب است

ودوستب با نادان شیرین چون شربت

ولی بی مزگی دانا،مهر گردد

وشیرینی نادان،تنفر!

..............................................

تا زمانیکه دست از جستجوی شادی بر نداری،

شادی را نیابی!

بیش ترین شادی من دقیقا متشکل است

از انجام ندادن آنچه با نقشه وطرح

برای دستیابی به شادی انجام می شود...!

 

 

 

 

اسامی توسط مترجمین مختلف،گوناگون ترجمه شده.جوانگ زه ،درترجمه ی

آقای حکمت،چوانگ تزو آورده شده!لذا این حکایات مربوط به این حکیم چینی است

که پس از لائوتزه معروفترین فلاسفه ی تائوئیزم می باشدو در قرن چهارم قبل از میلاد می زیسته.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  

اگر دیگران نبودند.....

 

برای این که بدانیم اگر دیگران نبودن چه می شد،خوب است کمی به خودمان بیندیشیم.

راستی،اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم،چرا چشم های ما را رو به بیرون باز کردند؟اگر قرار بود تنها خودمان را در آغوش بگیریم،

دست های مارا طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم ودست های مارا

آن قدر بلند نمی ساختندکه بتوانیم هرکه را دوست داریم،در آغوش بگیریم.آیا دیده ایدکه کسی دست در گردن خودش بیاندازد؟مگر دست شکسته ای که وبال گردن است؟

 

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود،دل مارا آن قدربازو بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم

جهان در آن،جا بگیرند وباز هم جای خالی داشته باشد.

راستی آیا شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟

 

اگر قرار بود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم،چند قطره اشک کافی بود  ودیگر این همه ،

کیسه های اشکی ما را پر نمی کردند...

اگر قرار بود هرکس تنها نام خودش را صدا کند،سلام وخداحافظی در میان نبود.

هیچ کس انتظار کسی را نمی کشید.انتظاری هم اگر بود، به سر نمی آمد.هیچ دری

به روی کسی باز نمی شد. مهمان ومهمانی نبود واگر هم بود،میز بانی نبود.صندلی ها روبروی هم

دور یک میز جمع نمی شدندو نیمکت پارک ها یک نفره بود.

آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه ،به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش

،به احترام بلند شود؟

 

آیا هیچ انگشت اشاره ای ،دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان می دهد؟

آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی می گیرد؟

اگر دیگران نبودند،هیچ کس شعر نمی سرود وقصه نمی گفت.کلمات زیبایی مثل دوستی،مهربانی،

فداکاری،ایثار،یاری،هدیه و...از لغت نامه ها پاک می شد.مخصوصا کلماتی که با (هم) شروع

می شوند:مثل همدم،همدل،همراز...اگر بخواهم همه ی(هم های) عالم را بگذارم وبشمارم،

به چند همکارو همراه نیاز دارم.

 

اگر دیگران نبودند،هرکس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و

هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم

با دور شدن ار آن ها معنای تنهایی را بفهمیم.

اگر دیگران نبودند،باید سر در گوش خودم می گذاشتم ودر گوشی با خودپچ پچ می کردم،

اما با کدام زبان؟نمی دانم!

 

می دانم که ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب بخندید،ولی اگر ما این هارا می دانیم

،چرا گاهی دیگران را نمی بینیم؟

نمی گویم که ادم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقا باید خوب خودش را ببیند

،ولی خودش را با دیگران ببیند وبا دیگران بخواهدتا هم خودش وهم دیگران را خوب بشناسد..

 

قیصر امین پور


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٢  

روزی در سکوت ممتد ازدحام ارواح

قلبی شکست!

 

   نگاهها خیره شد؛

  

   گوشها تیز گشت؛

 

   و دهانها خاموش ماند.....

 

 

 

ناگهان مردی سر برآوردو فریاد زد:

 

چیز مهمی نیست!

                         

                                          

نگاهها آسوده گشت؛

دهانها مشغول شد

وگوشها به خواب رفت.....

 

                      

                          آری ،راست می گفت

                         

                          چیز مهمی نبود....

     

                          تنها قلب یک دختر شکسته بود......!!


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧  

Embraced by God،

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

 

شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سایه بود.

اصلا دید نداشت وابر روی ماه وستارگان را پوشانده بود.

همان طورکه از کوه بالا می رفت،چند قدم مانده به قله ی کوه،پایش لیز خوردودر حالیکه به سرعت سقوط می کرد،از کوه پرت شد.همچنان سقوط می کرد ودر آن لحظات ترس عظیم،همه ی رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش امدند.

 

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد

که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان وزمین معلق بود

وفقط طناب او را نگه داشته بود.

ودر این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد:

((خدایا کمکم کن.....!!))

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

(از من چه می خواهی؟)

 

-ای خدا نجاتم بده!

-واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

-البته که باور دارم.

-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن....

 

یک لحظه سکوت....

ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود وبا دستهایش محکم طناب را گرفته بود....

در حالیکه

فقط یک متر از زمین فاصله داشت....!

And you?

How attached are you to your rope?will you let it go?

Don`t ever doubt one thing from god.

You never should say that he has forgotten or abandoned you.

 

Don`t ever think that he does not take care of you.

Remember that he is always

Holding you with his right hand!

 

از خدا خواستم  عادت های زشت را ترکم دهد.

خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی.

 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود:لازم نیست،روحش سالم است؛

جسم هم که موقت است.

 

از او خواستم لا اقل به من صبرعطا کند.

فرمود:صبر،حاصل سختی ورنج است.

عطا کردنی نیست،آموختنی ست.

 

گفتم:مرا خوشبخت کن.

فرمود:نعمت از من

خوشبخت شدن از تو.

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند

فرمود:

رنج از دلبستگی های دنیا یی جدا وبه من نزدیک ترت می کند.

 

از او خواستم

روحم را رشد دهد.

 

فرمود:نه تو خودت

باید رشد کنی.

من فقط شاخ وبرگ

اضافی ات را هرس

می کنم تا بارور شوی.

 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود:برای این کار من به تو(زندگی) داده ام.

 

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر

که او مرا دوست دارد،من هم

دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود:آها ،بلاخره اصل مطلب دستگیرت شد!!! 

غمناکم و از کوی تو با غم نروم

جز شادو امیدوارو خرم نروم

از درگه  همچون تو کریمی هرگز

 نومید کسی نرفت و من هم نروم

  

یا  حق!!!                                           

 


کلمات کلیدی:
زن؛موجود ناشناخته
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢  

زن؛موجود ناشناخته

یک مادر خوب به صد استاد وآموزگار می ارزد!

انکار حضور طلایی وگرمی بخش زن در ادوار طولانی زندگی انسان،کاری عبث و بی معنی است!اما براین حضور  می توان ازدریچه های گوناگون نگریست!

بعنوان یک زن وظیفه ی خود دانستم تا وجود پیچیده ی این جنس لطیف(واز نظر سیمون

دوبوار جنس دوم) را البته از مکتب و دیدگاه بعضی بزرگان مورد بررسی کلی قرار دهم.

امیدوارم متهم به فمینیست بودن(که البته گرایش به آنرا انکار نمی کنم)وبالعکس یعنی

جانبداری از مردان نشوم.

باوجود زن بودن خود،این را اقرار می کنم که ما زنها موجودات به مراتب پیچیده تری

نسبت به مردان هستیم و همین مسئله باعث به وجود امدن نیاز های غیر قابل درکی در

ما میشود!و این نکته بارها در برخورد با زنان و مردان گوناگون برای من به اثبات رسیده

وهمین غیر سهل بودن شناخت وجود رنگارنگ زن ،عکس العمل های متفاوتی از مردان

را هم سبب می شود....چرا که روح زن بسیار بیشتر از جسمش معما برانگیز است

روحی مملو از گرایشات عجیب و زیبا وگاه غیر قابل توضیح!

واین شاید تنها دلیل این گفته است که براستی هر انسانی برای خود کتابی ست

ناخوانده..وزن کتابی ست اسرار آمیز که کلید راز گشایی آنرا در هیچ کتاب دیگری نمی توان جست...

ومحبت شاید یکی از قفل های گشودن درب هاای قلبش باشد!مسئله انست که مردان

برای تسخیر وجود این خلقت،به تنها چیزی که نمی اندیشند همان روح لطیف و

بی انتهای اوست...که البته استثنا بخشی از طبیعت هر فلسفه ایست!

در این ارتباط شاید باز مطالبی بیان کنم واین البته بستگی به نظرات گرم شما خواهد داشت

که در غیر اینصورت...پرونده اش مختومه خواهد شد!با اجازه....ی علما!

جغرافیای زن:

زن از سن 15 تا 20 سالگی شبیه آفریقاست،نیمی کشف شده ونیمی وحشی؛از سن 20

تا 30سالگی شبیه آمریکاست،انسان کاملی مطابق اصول علمی وبا کشفی تمام عیار؛

از سن 30 تا 35 شبیه هند وژاپن است،بسیار داغ،بسیار عاقل وبسیلر زیبا؛از 35 تا 40 شبیه فرانسه استريالبا نیمی تخریب شده اما هنوز مطلوب وخواستنی؛از40تا 50 شبیه آلمان است،جنگ را باخته اما هنوز امیدوار است؛از 50 تا 60 سالگی شبیه روسیه است،بسیار کهن فراخ وآرام اما کسی مشتاق دیدار اونیست؛از 60 سالگی به بعد شبیه انگلستان است؛

با گذشته ای شکوهمند اما بدون آینده!!!.

طنز بود یا نه ...انتخابش با خودتون!

..............................................................................

زن را اگر داخل شیشه هم بکنند باز کاری را که می خواهد می کند.مثل اذربایجانی

زن عاقل کسی ست که حرف زیاد دارد بزند،ولی ساکت می ماند.مثل شرقی

زن وپرنده هردو بدون آنکه به عقب برگردند می توانند ببینند.مثل فرانسوی

بین زن کور وشوهر کر،همیشه صلح است.مثل یونانی

به زن لال هم اگر ارار خود را بسپاری فاش می کند.مثل انگلیسی

کسی که زن خوب به دس آورد بهترین سرمایه را به دست آورده

بین آری ونه یک زن نمی توان سرسوزنی قرار داد.آلمانی

زیبایی در زن بدون وقارمانند تور ماهیگیری استکه فرسوده وسوراخ سوراخ است.امرسون

زن،پهلوانی ست که دلیرترین مردان را در سخت ترین اوقات خشم آرام می کند.

عشق اصیل تنها از آن زنان است.گی دو موپسان

بارها سعی کرده ام گرفتاری هایم را به آب بارم اما تاحالا نتوانسته ام همسرم را متقاعد کنم به دریا برود.(یک بی رحم)

زنان چند قرن است که نقش آیینه های خوشایند وجادویی را برای مردان بازی کرده وآنها را

دو برابر اندازه ی طبیعی شان نشان داده اند.ویرجینیا ولف عزیز

بسیارند مردهایی که موفقیت خود را مدیون زن اولشان هستند وزن دوم خود را مدیون موفقیت خود!!!!!!!!

مردان آفریننده ی کارهای مهمند وزنان آفریننده ی مردان مهم.رومن رولان

در ارتباط با زنان قلب تصمیم می گیرد نه مغز.

و اما...بازم می رم سراغ آدم وحوای خودمون!

وقتی خداآدم وحوا را آفرید،آنها را گفت حال مراقب یکدیگر باشید.پس از یک هفته آدم به درگاه خدا بازگشت وگفت:خدایا این چیست آفریدی؟امانم را بریده.دائم نوازش می خواهد،یک لحظه رهایم نمی کند،کارش گریه است و دائم هدایای زیبا می خواهد.لطفی به من کن واورا باز ستان!خداوند گفت:تو راز را نمی دانی ولی بلشد،وزن راپس گرفت.پس از سه روز،آدم به درگاهخدا رفت وگفت:خدایا تنها شدم،یادم می آیدچگونه برایم می رقصیدومرا می خنداند،

تنش مایه ی آرامش جسمم بود ولبخندش مایه ی آرامش روحم.عنایتی کن واو را باز پس ده

وخداوند زن را به او پس داد.چون روز تمام شد،آدم از حوا فاصله گرفت وگفت:خدایا هرچه فکر می کنم می بینم ضررش بیش از منفعتش است.اورا باز پس گیر!

خداوند گفت هرچه می خواهی به خود اوبگو.

آدم گفت ولی من نمی توانم با او زندگی کنم.خداوند گفت:بدون او هم نمی توانی زندگی کنی.

پس آدم نگاهی به حوا کرد وگفت:عزیزم،همان دور بایست ولبخند بزن تا فرشته ای

که از تو در ذهن خود ساخته ام تبدیل به اهریمن نشود....برگرفته از متن سانسکریت)

....................................................

می گویند زن ملا صورتش آبله ای بود ودماغش بزرگ وپهن.یک روز به شوهرش گفت:زنی زیباتر از من دیده ای؟گفت نه،تو فرشته ای که از آسمان افتاده و دماغش کوفته شده چند تا ریگ هم رفته توی صورتش!!!!!!!!

نمی خواستم طنزش زیاد شه ولی شد...به هر حال دفعه ی بعد سعی می کنم جدی تر انتخاب کنم اگرچه خودم طنز و بیشتر ترجیح می دهم!!

همگی موفق باشید...وبا زن جان یا هرچیز وهرکس از این قبیل از این ببعد با احتیاط تر رفتار کنید....آخه زن دیگه...!!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
ميوه ی ...ممنوعه
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢  

یکدیگر را میآزاریم

بی آنکه بخواهیم

شاید بهتر آن باشد

که دست به دست یکدیگر دهیم

بی سخنی

دستی که گشاده است

می برد/می آورد

رهنمونت می شود

به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

پرواز اعتماد را بایکدیگر تجربه کنیم

وگرنه می شکنیم بالهای پروازمان را!

عشق ما نیازمند رهایی است   

نه انجام وظیفه!

......................................................................................................

تو درقلب منی حتی وقتی به آن بی اعتنایم.مثل بوته رزی که در غیاب باغبان شعله می کشد.

روزی ساعت قدیمی ام را دیدم که خود به خود بکار افتاد.دریافتم...حس کردم که تو دست از سرم بر نخواهی داشت!

کریستین بوبن

.....................................................................................................................

قصه ی هبوط به روایت پائلو کوئیلو

حوا در باغ عدن قدم میزدکه مار به او نزدیک شدوگفت:این سیب را بخور!

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد. 

باز اصرار کرد این سیب رابخور.چون باید برای شوهرت زیباتر شوی

حوا پاسخ داد:نیازی ندارم.اوکه جز من کسی را ندارد.

اوخندید.البته که دارد!

حوا باور نمی کرد مار اورا به بالای تپه کنارچاهی برد

آن پایین است.آدم اورا آنجا مخفی کرده است

حوا به درون چاه نگریست وبازتاب زن زیبایی را در آب دید

وس÷س سیبی را که مار پیشنهاد می کرد خورد!!!!!!!

قلب می زند

                 درورای آنچه زمان می نامند

عشق ورزیده می شود

                 حتی وقتی قلب ها به بدنسازی نرفته باشند!

...............................................................................

اگر با چاقوی معنا وازگان عشق را پاره پاره کنیم می شود:

)...لاقه_(ش)..دید_(ق)..لبی.

.....................................................

یکی بود یکی نبود.در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود

وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل اوحتما به بهشت می رود هرچند برای این

مرد چندان مهم نبود اما به هر حال به بهشت می رود.

روح مرد بر دو راهی بهشت وجهنم ایستاده بود دربان نگاهی به اسامی کردوچون اسم مرد را در میان

 بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد زیرا جهنم نیازی به دعوت نامه یا کارت شناسایی نداشت وبدین ترتیب

 مرددر جهنم مقیم گشت.

چند روز گذشت وابلیس با ناراحتی وخشم به دروازه بهشت رفت وگریبان مسئول مربوطه را گرفت وگفت":

این کار شما تروریسم خالص است!

مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم اوراپرسیدو شیطان با خشم گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید

و از وقتی او آمده کاروزندگی ما را بهم زده.از وقتی که رسیده به حرفهای دیگران گوش می دهد

ـدر چشم هایشان نگاه می کندوبه دردودل هایشان می رسدوبا عشق آنان را می بوسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنندـهمدیگر را در آغوش می کشند ومی بوسند!

آخر دوزخ که جای این کارها نیست!لطفا این مرد را پس بگیرید!

بخاطر بسپار:با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی خود شیطان تورا به بهشت باز گرداند!

این هم عشق به روایت پائلو کوئیلو!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
آينه
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥  

هر چه محبت داری نثار دوست کن اما هر چه اطمینان داری به پای او مریز!(امام علی  ع)

آیینه را دیده اید؟استوارو مصمم تاروپود چهره را کالبد شکافی می کند حتی تعداد موهای سپید شده را بی کم و کاست گزارش می دهد بدون آنکه توجهی به خوشامد ما داشته باشد.

من آیینه را به دلایلی دوست دارم؛چون صادق است حتی وقتی شکسته باشد قطعات شکسته اش هم گویای حقیقت تصویر ما هستند ؛با وجود قلب تکه تکه شده اش!!

ایکاش انسانها هم همین گونه بودند!

ای کاش قلبهای شکسته و مجروح بخاطر کینه های سنگی از گذشته های تلخ شان روح وروان دیگران را به بازی نمی گرفتند.

ما همگی گذشته های سختی را پشت سر گذاشته ایم هر کداممان به نحوی اما در این مبارزه ی نا همگون بازندگانی هستند که علت باختشان را به وجود انسانهای ساده پیوند می زنندو انتقام انرا از انسان بی دفاع دیگری می گیرند!

به راستی دوستی این جویبار جاری و زلال چه راحت به مرداب راکد وحقیر کینه و دو رنگی تبدیل می شود...ما همه زخم خورده ایم!!

وقتی صمیمانه و بی ریا برای بلند کردن جام دوستی دست دراز کردم برای نوشیدن شراب محبت ووقتی به سلامتی دوستان نوشیدم این معجون سحرامیز را؛فقط امیدبه جاودانگی عشق ومهر بود که قوت قلبم می داد.اما...در این مهمانی نا عادلانه دوستان جام کینه و حسد به جامم زدندو نوشیدند.....

دوستانی که در سخت ترین شرایط رندگیشنیدن صدایشان قوت قلبی ست؛وگرمای دستتانالتیام بخش روح شکسته ی انسان؛تنهایم گذاشتندودرست وقتی بازگشتند که مشغول جمع کردن تکه های قلب شکسته ام از روی زمین نا مهربان بودم..وقتی همه چیز را از نو ساخته بودم!

دوستانی که در حضورم به تمجیدم پرداختندودر غیام..عیب هایم را مرور کردند...

به وقت دارایی ام رفیق بودند به هنگام نیازم غریبه....!

آه دلم خون است شاید نباید گفت این زخم ها را...اما من می گویم تا شاید کمی آرام بگیرد قلب خسته ام..بی توقع مهر ورزیدم وبی دریغ بخشیدم..اما...ملالی نیست!

به راستی دوستی در این زمانه تنها یک چیز را گوشزد می کند:

هیچ چیزو هیچ کس ارزش دلبستگی ندارد جز؛خدا وخودت!

ای کاش برای رفاقت ها این قدر دل نمی سوزاندم ای کاش یک دوست تنها یک دوست مثل آیینه پاک وبا وجدان وجود داشت

نمی دانم چرا با این همه زخم باز هم دست از دوستی و دوست داشتن نمی کشم..انگار هنوز به نژاد آدمی امیدوارم...شاید روزی کسی  جایی...

خدا عالم است!!!!!!!!!!!!!

.........................................................

به یاد بسپار:این قصور که شاید زمان بهتر وخشنود کننده تری برای دوست داشتن وجود داشته باشد برای بسیاری از مردم به بهای عمری تاسف خوردن تمام شده است!

همچون استخوانی باش تا هیچ گلویی تو را به آسانی فرو ندهدوهمچون نسیمی باش که بر همه بوزی!

بدبختی ما این حسن را دارد که دوستان واقعی را به ما می شناساند.(بالزاک)

از میان همه دوستانم تنها خودم باقی مانده ام.

اگر نیرویی جادویی به همه ی ما قدرت خواندن فکر یکدیگر را می بخشید اولین نتیجه ی آن به هم خوردن دوستیهایمان بود(برتراند راسل)

دوست بسان چتریست که بای روزهای بارانی همراه شما باشد.

دوستان در زندان بکار ایند که بر سر سفره همه ی دشمنان دوست نمایند.(سعدی)

دوست واقعی کسی ست که دستهای تو را بگیرد اما قلب تو را لمس نماید.(گارسیا مارکز)


کلمات کلیدی:
دانه باشيم نه سيب
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱  

در میان هر سیب دانه ی محدودیست

در دل هر دانه سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب

دانه باشیم نه سیب!

....................................................................

یک گله گرگ به پرتگاه پشت جنگل رفتند پس دوتا از گرگها لیز خوردند ودر پرتگاه آویزان شدند.گرگهایی که بالا بودند فریاد می زدند:آهای!الکی تلاش نکنید..فقط مرگتان را دردناک تر خواهید کرد.تا به حال هیچ جانوری زنده از این پرتگاه بیرون نیامده.یکی از گرگها ناامید شد وبه قعر دره سقوط کرد ومرد.گرگ دیگر بیشترو بیشتر تلاشکرد وهرچه سرش داد می زدند که بی فایده است؛بیشتر تلاش می کرد تا خسته و درمانده از پرتگاه نجات پیدا کرد وبه عنوان تشکرگرگها را لیس زد.گرگها گفتند چرا از ما تشکر می کنی؟اراده وپشتکار خودت موجب نجاتت شد.ولی در همین موقع بود که فهمیدند گرگ نجات یافته کاملا کر بوده وفکر می کرده آنها تشویقش می کنند تا از خطر نجات پیدا کند............!!!

..............................................................

اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه دو طولانی برنده نشود عیب از پاهای او نیست اشکال در خود اوست.

اگر کوهی رویارویم قرار گیرد در نمی مانم.چندان می کوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم یا تنها می ایستم و با یاری خدا به معدنی از طلاتبدیلش می کنم.تا اراده ای هست؛راهی نیز هست...!

میکل آنژمی گوید:اگر مردم می دانستند برای احراز مقام استادی چه رنجها برده ام وچه روزها وشب هایی جان کنده ام؛هرگز از دیدن آثار هنری ام متعجب نمی شدند.

آندره ژید-هیچ انسانی سرزمینهای جدید را کشف نمی کند مگر اینکه راضی شود تا مدت بسیار طولانی از ساحل دور بماند.

خداوند به هر پرنده ای دانه می دهد اما آنرا داخل لانه اش نمی گذارد.

پای دونده همیشه چیزی به دست می آورد ولو اینکه خار باشد..!

اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید.اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد.فراموش نکن:تا بران نباشد رنگین کمان نیست؛تا تلخی نباشد شیرینی نیست وگاه همین دشواری هاست که از ما انسانی نیرومند تر وشایسته تر می سازد.خواهی دید....خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز میکند!

به بهانه ی پخش برنامه ای از شبکه ۴ وتلنگری عجیب به روح و جسم خفته ام...راستی

شما هم سعیده خانوم را دیده اید؟؟؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧  

آشفته ام

آشفته در این فضای غرق بی کسی

سر گشته ام

سر گشته از این تجمع بی باک ناکسی

انگار مرده است شهرو

مردمان

همه غریبه اند؛

با نام بی تشخص وجدان آدمی

مردم همه خموش و نگاهها به یک در است

در بسته مانده

به انتظار یک توهم پوچ خفته اند

قلبم گرفت از این همه زندانی وقفس

آه.آه از این زندگی خالی از معنی وعبث

در این دیار کسی دگر نمی خواند از نبرد

می ترسم از تو ای عقاب بد شگون خوش سخن

زهر خند سیاه تو برای من

چون مرگ عشق بود سوزنده ی جگر

.............................................وطن؛دلم برایت می سوزد

هوایت بس ناجوانمردانه سرد است......!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازگی ها؛به خانه ی جدیدی کوچ کرده ایم

در همسایگی ما

زنی است...

با سه فرزند

بی پدر

تنها..!

....امروز باز هم بغضم پشت پنجره ها

بی اجازه ترکید

آخر رفته است شوهرش به دیاری که دیگر به آن دسترسی نیست

آه که چقدر دلم برایشان می سوزد...امروز باز

بر در خانه

صدای اورا شنیدم

صدای فریادهایش

گریه هایش

ناله هایش را...

درست در همین نقطه ای که من ایستاده ام

قاتلش ؛یک حیوان

در کمین او می زیسته است

واوراو

فرزندانش رابرای همیشه ا

از نعمت با هم بدن محروم کرد!

نمی دانید...سوگنامه ایست

این داستان دنباله دارغم انگیز

پدر قاتل؛یک دکتر متشخص

که دقایقی پیش برای جلب رضایت آمده بود

از جلوی در محو می شود

ناله ها وفغان ها به پایان رسیده اما

انگار تا ابددر گوش بینوای خانه یما

صدای آههایش به نجوای گنگ خود ادامه خواهد داد...

تنم می لرزد.!تنها برایش طلب صبر می کنم!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
تا خدا فاصله ای نيست!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٤  

میلاد امام عشق و عدالت؛مولای رافت وشهامت بر شما دوستان و مهربانان مبار

 نور عشق آنچنان شدید بود که انعکاسسایه اش هم چشمانم را کور کرد...!

وخدا...وعشق...وتو..!ای نردبان مهربان از تو بخاطر رساندن روح

خسته ام به خداوند سپاسگذارم!عشق تو بود که مرا با حقیقت نور او آشنا ساخت

آنقدر که امروز قادرم بدون نردبان وجودت بر روی ابرها ترانه ی عشق سر دهم.

اما من محبت تو را در همراهی خود با نا سپاسی پاسخ نخواهم داد..

بیا تا با هم به دیار آشنای او..همان دیاری که روزی از آن به این سرزمین غریبه

کوچ کردیم برویم؛دیار مهربانی و عدالت و نور محض!دستانت را به من بسپار.

تا ابدیت فاصله تنها تن ماست..سر بر شانه هایم بگذار و گوش به نغمه ی طبیعت بسپار!

آری/تا خدا فاصله ای نیست/محبوبم!به راستی زندگی چه زیباست وقتی می بینیم؛

آغوش خداوند برای تمام خستگان و دلدادگان جای دارد!

بشتاب فرصتی نیست؛این عشق دیگر تکرار شدنی نیست...!

روز پدر هم به تمام پدر های عزیز تبریک می گم!با وجود...بگذریم!

بعضی وقتا باید گذشت.....!مام می گذریم!یا علی....


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢  

به دنبال حریم امن خانواده

                                       در قفس های سیمانی محبوس گشته ایم

اما چه زندانیان غریبی هستیم ما!!!

                                      پدری که فرزندش را؛

                                                                     همسری که  جفتش را؛

هرگز نمی شناسد!

همه با هم غریبه اند؛

                                   اگرچه در یک نام بی نشان بهم متصل می شوند:

                                            زندان تنگ خانواده!!!!!!!!

             .....................................................................

گاه از خود می پرسم:اگر شناسنامه ام گواه خویشی من وپدرم نبود؛چه چیز دیگری در این دنیا

انرا اثبات می کرد؟!!!؟

                

             

                                                                      


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢  

بزرگ می شویم؛

برگرد یک میز به چشمان هم زل می زنیم

کوچک می شویم

در پهنای یک سفره به جان هم می افتیم

می میریم

دیگر از بزرگی نشانی نیست

حقیر می شویم

در کالبد گورستان؛

وقتی نگاه حریص کرم های خاکی

بر حقارتمان صحه می گذارد

وحشرات که بر پیکر بی قواره مان

رقص کنان فریاد می زنند:

این بشر چقدر تهی ست!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢  

 چه  کسی می گوید:مهربانی امتداد جاده ی زندگی را گلباران می کند؟

مهربانی شعار نامهربانان است برای شفای وجدان بیمارشان!

اصلا مگر مهربانی بر کالبد این ارواح متواری ظاهر می گردد..

وقتی چراغ کدورت در چشمهایشان شعله می افکند

با لبخندی سرخ به روی بینوایان شرمزده

مهربانی تحویل اجتماع می دهند..!


کلمات کلیدی:
سپاسگذارم!!!
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥  
درها كه به هم كوبيد،به ياد تو افتادم خواستم فراموشت كنم،سر بر بالين گذاشتم و چشمانم را آرام به دشت خواب فرستادم،اما… ناگهان آسمان غريدو من بي اراده به ياد صداي طوفاني تو افتادم! خواستم كه باز فراموشت كنم… كه باران به روي پنجره ام لغزيد ومحو شد ومن دوباره به ياد اشكهاي بي وقفه ي تو افتادم اين بار ديگر اراده كردم كه فراموشت كنم، زمين لرزيدومن…. ناگهان،خود را در آغوش تو يافتم……! …………………………………………………………..از تو سپاسگذارم!!!!! از تو بخاطر يك عشق ناكام بخاطر چشاندن طعم نامردي بخاطر لمس نزديك سنگدلي پوچي،نااميدي ودرد سپاسگذارم!!!!!!!!!!آه عزيزم اگر تو نبودي من چگونه مي توانستم اين قدر ملموس طعم نامردي وفريب را بچشم! از تو بخاطر اين همه لطف، بخاطر دميدن روح و احساس و سپس خشكاندش سپاسگذارم!!!!!!!!!!!! ………………………………. عشق هزار بار رفتن به فرمان عقل و هزارو يك بار برگشتن به فرمان دل است عشق ،گوش فرادادن به نواي غريبي ست كه ديگران به حكم عقل محكومش كرده اند ودر اين محكمه عاشق تنها كسي ست كه نواي سوزنده ي اين موسيقي را باور داشته است!!!!!!!!!
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥  
هردل كه در او مهرم هحبت نسرشت
خواه اهل سجاده باش خواه اهل كنشت
دردفتر عشق نام هركس كه نوشت
آزاد ز دوزخ است و فارغ زبهشت!!!!!!
..............................................................................................................
هر كو رقمي زعقل در دل بنگاشت
يك لحظه ز عمر خويش ضايع نگذاشت
يا در طلب رضاي ايزد كوشيد
يا راحت خود گزيدو ساغر برداشت
..........................................................................................................
مي گرچه بشرع زشت نامست خوش است

چون بر كف ساقي غلام است خوش است

تلخ است و حرام است خوشم مي آيد

ديديست كه تا هر چه حرامست خوشست.........!

حكيم عمر خيام

کلمات کلیدی:
كوب يسم!!!!!(كوبيسم)
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢  
حريق گل سرخيست روي دم گشوده ي طاووس!
تصوير چهره ي پدر بزرگ به دست يك بچه ي 5 ساله:يك سر گاو كه پيپ مي كشد.خانواده كيف كرده است،پدر بزرگ………،عصباني ي ي ي!است!
قهرماناني كه نويسنده به آنان زندگي داده بود ،براي انتقام گرفتن از او قلم هايش را مخفي كرده اند.
مزاياي اعتراف:در جاده اي كه به ميدان اسبدواني ختم مي شود،گدايي بود كه قيافه ي پيشخدمت ها را داشت.مي گفت: (به من رحم كنيد، من آدم فاسدي هستم.با پولي كه به من مي دهيد،مي روم و روي اسب ها شرط بندي مي كنم)و به اين ترتيب لا ينقطع اعتراف مي كرد.در كارش بسيار موفق بود ،و….حقش بود!!!!!!
نمونه هايي از اشعار كوبيسم
ااز ماكس ژاكوب

کلمات کلیدی: